در روزهایی که شبکههای اجتماعی بیش از همیشه نقش «میدان اصلی» گفتوگو و شکلگیری موجهای سیاسی و اجتماعی را بازی میکنند، حسین صادقی — کارآفرین رسانهای و فعال حوزه خبر — در مجموعهای از استوری های اینستاگرامی، روایتی تند و بیپرده از یک پدیده آشنا ارائه کرد: نه نفهمیدن، بلکه «تصمیم گرفتن برای نفهمیدن»؛ نه ناتوانی از تحلیل، بلکه پناه بردن به امنیت جمع، حتی وقتی جمع به سمت پرتگاه حرکت میکند.
او در این متن، از یکسو به مکانیزمهای روانی و اجتماعیِ «تعلق» و «امنیت کاذب» اشاره میکند و از سوی دیگر، به فشارهایی میپردازد که در بزنگاههای اجتماعی روی زندگی واقعی مردم میافتد؛ جایی که قضاوتهای شتابزده و موج سواری ها، به جای بحث و استدلال مینشینند و هر صدای متفاوتی را با برچسب، فحش و حذف پاسخ میدهند.
متن منتشرشده در استوری های او (عیناً) چنین است:
مشکل خیلیا نفهمیدن نیست
تصمیم گرفتن نفهمن
فکر کردن سخته
هزینه داره
تنها میمونی
مسئولیت میاد رو دوشت
برای همینه که بهجاش نگاه میکنن
ببینن بقیه کدومن
گله کدوم سمته
اکبر بقال چی استوری گذاشته
بعد همون میشه «نظر شخصیشون»
گله بودن حس امن میده
حتی اگه جلوش پرتگاه باشه
حتی اگه سرگله تو دهن گرگ باشه
بحث با آدم نادان راحته
ولی با کسی که آگاهانه عقلشو خاموش کرده؟
محاله
چون حقیقت براش مهم نیست
تعلق مهمه تو اعتراضات،
افراد خارج از ایران اروپا آمریکا و هر جای دنیا زندگی و کارش تعطیل نشد
مردم سر کار رفتن، کسبوکار چرخید
ولی اینجا؟
آنلاین شاپ بدبخت اگه کار کنه میشه «بیغیرت»
اگه نکنه میشه «احمق، با چی زنده بمونه؟»
یعنی چی؟
یعنی تو حق زنده موندن نداری
مگه با اجازه گله گلشیفته فراهانی میگه
دخالت و حمله خارجی آزادی نمیاره، نابود میکنه
نتیجه؟
حمله، فحش، تخریب
نه استدلال
نه بحث
فقط چون حرفش با موج غالب نخوند
اسمش آزادی نیست
لینچ فکریه آزادی از نظر بعضیا یعنی:
هرکی مثل من فکر نکنه
باید فحش بخوره
ساکت بشه
یا حذف بشه
این آزادی نیست
این فقط دیکتاتوریِ اکثریتِ جوگیره گله تصمیم میگیره
کی حرف بزنه
کی کار کنه
کی ساکت باشه
کی خائن باشه
و تو اگه یه قدم بیرون وایستی
میشی هدف
مشکل نفهمیدن نیست
ترس از فکر کردنه
گله بودن امنه
حتی اگه تهش سقوط باشه
وقتی «امنیت جمع» جای حقیقت مینشیند
در این روایت، صادقی به یک نقطه کلیدی دست میگذارد: هزینهدار بودن فکر کردن. فکر کردن، فقط یک فعالیت ذهنی نیست؛ پیامد دارد. ممکن است تو را از جمع جدا کند، ممکن است در معرض قضاوت قرار دهد، ممکن است دوستان و مخاطبانت را کم کند، ممکن است باعث شود «تنها بمانی». همین جاست که بسیاری ترجیح میدهند به جای تحلیل، «ردیابی موج» کنند: ببینند کدام سمت شلوغ تر است، کدام روایت بیشتر دست به دست میشود، کدام چهره یا کانال یا اینفلوئنسر چیزی گفته، و بعد همان را به عنوان «نظر شخصی» قالب کنند.
در واقع او میگوید: وقتی معیار، حقیقت نباشد و معیار، تعلق شود، دیگر گفتوگو معنایش را از دست میدهد. آن وقت آدمها نه دنبال درست و غلط، بلکه دنبال «در جمع ماندن» میروند؛ حتی اگر جهت جمع، اشتباه باشد.
از «بحث» تا «لینچ فکری»
بخش مهم دیگری از متن، تفاوت میان «نادانی» و «خاموشی آگاهانه عقل» است. او تاکید میکند بحث با کسی که نمیداند، ممکن است؛ چون در نهایت، حقیقت برایش مهم است و اگر بفهمد، تغییر میکند. اما کسی که آگاهانه تصمیم گرفته نفهمد، به دنبال حقیقت نیست؛ به دنبال پیروزی روانی در جمع است. در چنین فضایی، به جای استدلال، ابزارها عوض میشوند: برچسب، تمسخر، تخریب، حمله. و اینجاست که آن تعبیر تیز را میآورد: «اسمش آزادی نیست / لینچ فکریه».
این نگاه، یک هشدار رسانهای هم در خود دارد: اگر «آزادی» را فقط برای هم نظر ها تعریف کنیم، عملاً آزادی را به ابزار حذف تبدیل کردهایم. به بیان دیگر، وقتی آزادی یعنی «هرکی مثل من فکر نکنه باید فحش بخوره، ساکت بشه یا حذف بشه»، آنچه ساخته میشود نه جامعه آزاد، بلکه نوعی دیکتاتوری اکثریتِ هیجانی است؛ اکثریتی که ممکن است امروز یک سمت باشد و فردا سمت دیگر، اما در هر حال با موج حرکت میکند.
زندگی واقعی زیر چرخ موجها
صادقی در بخشی از متن، بحث را از سطح شبکههای اجتماعی پایین میآورد و وارد زندگی واقعی میکند؛ جایی که تصمیمهای هیجانی و شعارهای آنلاین، مستقیم روی سفره مردم اثر میگذارد. او تضادی را برجسته میکند که در روایتهای مجازی زیاد نادیده گرفته میشود: آدمهایی که بیرون از کشور زندگی میکنند، کار و زندگیشان تعطیل نمیشود؛ اما در داخل، هر روز تعطیلی و فشار و تهدید، میتواند یک کسبوکار کوچک را از پا بیندازد.
در چنین شرایطی، به باور او، بخشی از فضای مجازی به جای همدلی با واقعیتِ زندگی مردم، شروع میکند به صدور حکم اخلاقی برای «حق کار کردن» یا «حق زنده ماندن». نتیجهاش همان دوگانهای است که در متن آمده: اگر یک آنلاین شاپ کار کند، متهم میشود؛ اگر کار نکند، باز هم متهم میشود. یعنی فرد در هر دو حالت بازنده است، چون معیار قضاوت، واقعیتِ معیشت نیست؛ معیار، هماهنگی با موج غالب است.
«اختلاف نظر» یا «جرم»؟
اشاره صادقی به ماجرای واکنشها نسبت به یک اظهار نظر مشهور فرهنگی نیز دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند: او میگوید حتی وقتی یک چهره شناختهشده از زاویهای متفاوت حرف میزند، به جای مواجهه استدلالی، سیل حمله و فحش و تخریب راه میافتد؛ صرفاً چون حرفش با «موج غالب» جور نیست. اینجا پیام ضمنی روشن است: اگر مخالفِ جریان غالب باشی، حتی اگر مخالفِ همان چیزی باشی که آن جریان ادعایش را دارد، باز هم حذف میشوی.
جمعبندی: نقدی به هیجانزدگیِ جمعی
آنچه این متن را از یک گلایه معمولیِ شبکه اجتماعی جدا میکند، این است که موضوعش یک فرد یا یک اتفاق خاص نیست؛ موضوعش یک «الگو» است:
الگوی ساختن هویت بر اساس جمع، به جای ساختن نظر بر اساس فهم؛
الگوی تبدیل «تعلق» به معیار حقیقت؛
و الگوی تبدیل اختلاف نظر به جرم.
در پایان، او دوباره به همان گزاره آغازین برمیگردد و نتیجهگیری را محکم میکند: مسئله «نفهمیدن» نیست؛ ترس از فکر کردن است. و تا وقتی «گله بودن» برای خیلیها امنتر از مسئولیتِ فکر کردن باشد، خطر سقوط همیشه نزدیک است؛ حتی اگر از دور، همهچیز شبیه «موج آزادی» به نظر برسد.
